روایت مباهله؛ از گفتوگو تا یقین
دکتر کبری راستگو؛ دانشیار زبان و ادبیات عربی دانشگاه علوم و معارف قرآن کریم دانشکدۀ علوم قرآنی مشهد
آفتابِ تندِ حجاز بر دیوارهای کاهگلی مدینه نشسته بود و شهر، در آرامشی سنگین و کشدار نفس میکشید که ناگهان صدای زنگولهها و گامهای کاروانی غریبه، سکوتِ کوچهها را شکست. مردانی با رداهای بلند، صلیبهایی زرین بر سینه و کلاههایی آراسته، سوار بر اسبهای نجیب، آرامآرام به سوی مسجد پیامبر پیش میآمدند. فرستادگان نجران بودند؛ بزرگترین مرکز مسیحیتِ جنوب عربستان که با تمام شکوه و هیبت خود، راهی مدینه شده بود تا حقیقتِ یک دعوت تازه را بیازماید.
تقابلِ سادگیِ خانههای مدینه با جلالِ چشمگیرِ مهمانان نجرانی، از همان لحظه نخست خبر میداد که این دیدار، یک گفتوگوی معمولی نخواهد بود. آنان از سرزمینی دور آمده بودند؛ با باورهایی ریشهدار، با پرسشهایی قدیمی درباره عیسی مسیح(ع) و با تردیدی که میخواست در برابر رسول اکرم(ص) پاسخی روشن پیدا کند. آیا عیسی(ع)، آنگونه که آنان باور داشتند، فرزند خدا بود؟ اگر نه، راز آن تولد شگفتانگیز چه معنا داشت؟ و چگونه انسانی بیپدر، تنها یک بنده خدا خوانده میشد؟
اما شاید مهمترین بخش این ماجرا، نه خودِ مباهله، که گفتوگویی بود که پیش از آن شکل گرفت. پیش از آنکه سخنی از نفرین و داوری به میان آید، مجلسِ پرسش و پاسخ برپا شد؛ مجلسی که در آن، مخالفان پیامبر اجازه داشتند بپرسند، استدلال کنند و از باورهای خود دفاع کنند. در روزگاری که بسیاری مخالفت را دشمنی میپندارند، در مدینه مجلسی شکل گرفت که حقیقت، از سؤال هراس نداشت.
مباهله، از همینجا آغاز شد؛
نه از خشم،
بلکه از پرسش.
هیئت نجران، روزها در مدینه ماند؛ نه با شمشیر، که با پرسش. آنان روبهروی پیامبری نشسته بودند که دعوتش، مرزهای عربستان را آرامآرام پشت سر میگذاشت و اکنون، یکی از عمیقترین اختلافهای الهیاتیِ جهانِ آن روز را پیش روی خود میدید: حقیقتِ عیسی(ع) چیست؟ نجرانیها از کودکی آموخته بودند که مسیح(ع)، فراتر از یک انسان عادی است؛ روحی آسمانی که تولدِ شگفتانگیزش، او را به خداوند پیوند میزند. آنان میپرسیدند: اگر عیسی(ع) پدر نداشت، چگونه میتوان او را تنها بندهای از بندگان خدا دانست؟ و پیامبر(ص)، بیآنکه خشمگین شود یا پرسش را بیحرمتی تلقی کند، به سخنانشان گوش سپرد؛ گویی پیش از آنکه بخواهد حقیقتی را اثبات کند، میخواست حقِ پرسیدن را به رسمیت بشناسد.
پاسخ پیامبر(ص)، نه بر پایه جدل، بلکه بر مدارِ بازگرداندنِ مسأله به اصلِ آفرینش بود. قرآن در میانه این گفتوگو، تصویری ساده اما تکاندهنده پیش میگذارد: «إِنَّ مَثَلَ عِیسَىٰ عِندَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ» (آلعمران/59). اگر معیارِ الوهیت، نداشتن پدر است، پس آدم به این مقام سزاوارتر است؛ زیرا نه پدر داشت و نه مادر. در این استدلال، مسأله از یک جدال اعتقادی به یک بازاندیشی در مفهوم آفرینش تبدیل میشود؛ از یک اختلاف دینی به یک دعوت برای تأمل در قدرتی که آغازِ انسان را رقم میزند. پیامبر(ص)، بهجای نفی مستقیم باور طرف مقابل، آن را به افقی بزرگتر میبرد؛ افقِ آفرینشی که در آن، معجزه نشانه بندگی است نه خدایی
در ادامه این گفتوگو، فضای مجلس آرامتر از آن چیزی بود که یک مناظره معمولی انتظار میرفت. نه هیاهویی در کار بود و نه تلاش برای غلبه بر دیگری؛ بلکه هر دو طرف، در نقطهای ایستاده بودند که استدلالها گفته شده و پرسشها به نهایت خود رسیده بودند. نجرانیها، در برابر این منطقِ آرام و پیوسته، تنها با یک ایده روبهرو نبودند، بلکه با نگاهی تازه به نسبتِ خدا و انسان مواجه میشدند؛ نگاهی که مرز میان «معجزه» و «الوهیت» را از نو تعریف میکرد. و درست در همین نقطه است که تاریخ، به لحظهای حساس نزدیک میشود؛ جایی که گفتوگو، به مرزِ یقین یا انکار میرسد، و تصمیمی فراتر از منطقِ صرف، پیش روی هر دو طرف قرار میگیرد.
در چنین نقطهای، جایی که استدلالها گفته شده و سکوت جای بحث را گرفته بود، پیشنهاد مباهله مطرح شد: ﴿فَمَنْ حاجَّک فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکمْ وَ نِسَاءَنا وَنِسَاءَکمْ وَأَنفُسَنا وَأَنْفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعنَتَ اللَّه عَلَی الْکاذِبین﴾ (آلعمران/61) نه بهعنوان آغاز دشمنی، بلکه بهعنوان آخرین معیارِ صداقت در برابر حقیقت. گویی گفتوگو به پایان طبیعی خود رسیده بود و اکنون، هر طرف باید نشان میداد تا کجا به باور خود یقین دارد. در سنتی که قرآن روایت میکند، مباهله قرار نبود جایگزین استدلال شود، بلکه مرحلهای بود پس از استدلال؛ لحظهای که انسانها، داوری را نه به جدل، بلکه به صداقت درونی خود وامیگذارند. و همینجا بود که وزنِ ماجرا از سطح یک بحث الهیاتی، به سطحی عمیقتر از ایمان و یقین منتقل شد.
اما نکتهای که این لحظه را از یک تصمیم معمولی متمایز میکرد، شیوه حضور پیامبر(ص) در این آزمون بود. او بهجای آنکه با جمعیتی عظیم یا نشانههای قدرت سیاسی وارد میدان شود، نزدیکترین و عزیزترین افراد زندگیاش را همراه خود آورد؛ کسانی که حضورشان نه برای نمایش، بلکه برای شهادت بر صداقت بود. این انتخاب، در نگاه ناظران آن روز، معنایی روشن داشت: کسی که از حقیقت خود اطمینان دارد، آن را پشت سپاه و هیاهو پنهان نمیکند، بلکه با آرامشِ خانوادهاش به میدان میآید. و این تصویر، برای مهمانان نجران، تنها یک صحنه تاریخی نبود، بلکه نشانهای از نوعی یقین بود که از مرز استدلال عبور کرده بود.
در برابر این صحنه، فضای مجلس حالتی دوگانه پیدا کرد؛ از یکسو، پیشنهاد مباهله بهعنوان نهایتِ گفتوگو مطرح شده بود، و از سوی دیگر، آنچه دیده میشد بیش از یک دعوت به داوری بود؛ نوعی نمایش آرام از اطمینان. نجرانیها با نگاهی دقیقتر به همراهان پیامبر(ص) نگریستند؛ نه نشانی از تکلف، نه نشانی از نمایش قدرت، و نه حتی تلاش برای ایجاد رعب. این سادگیِ آگاهانه، خود به استدلالی خاموش تبدیل شده بود؛ استدلالی که بهجای واژهها، با حضور انسانها سخن میگفت. در چنین لحظهای، تصمیم آنان دیگر صرفاً یک واکنش اعتقادی نبود، بلکه مواجههای بود با سطحی از یقین که در منطق معمولِ جدل نمیگنجید.
در روایتهای تاریخی آمده است که در همین فضای سنگینِ تأمل، بزرگان نجران به یکدیگر نگریستند و از پیامدِ ادامه این مسیر سخن گفتند؛ نه از سر ترسِ صِرف، بلکه از سر درکِ نشانهای که پیش رویشان قرار گرفته بود. آنان مباهله را بهعنوان یک امکانِ نهایی میدیدند، اما در عین حال، آن را لحظهای میفهمیدند که در آن، انسان خود را بیواسطه در برابر حقیقت قرار میدهد. همین مواجهه مستقیم با «ادعا در برابر یقین»، سبب شد که تصمیم به توقف و بازگشت به گفتوگو و مصالحه ترجیح داده شود. در این نقطه، مباهله بیش از آنکه واقع شود، بهعنوان یک افق دیده شد؛ افقی که سنگینی آن، مسیر تاریخ را تغییر داد.
و در این میان، آنچه بیش از همه در حافظه تاریخ ماند، نه صرفاً نتیجه گفتوگو، بلکه کیفیت مواجهه بود؛ اینکه اختلاف عقیده، بهجای آنکه به خشونت یا حذف دیگری برسد، تا آخرین مرحله در قالب فهم و استدلال پیش رفت. مباهله در این روایت، تنها یک رخداد آیینی نیست، بلکه نشانهای از امکانِ گفتوگو در اوج اختلاف است؛ جایی که دو جهان فکری، پیش از آنکه به میدان قضاوت نهایی کشیده شوند، تمام ظرفیت خود را برای فهم یکدیگر بهکار میگیرند، و شاید همین ویژگی است که این واقعه را از یک مناظره تاریخی فراتر میبرد و آن را به الگویی برای نسبت انسان با حقیقت تبدیل میکند. اگر بنا باشد از دل این روایت تاریخی در عصر حاضر تأمل شود، مباهله تنها یک واقعه دوردست در تقویم ادیان نیست؛ بلکه یادآور این حقیقت است که اختلاف، لزوماً به معنای دشمنی نیست. در جهانی که گفتوگوها اغلب پیش از فهمیدن متوقف میشوند و قضاوتها پیش از شنیدن شکل میگیرند، این صحنه از مدینه تصویری متفاوت پیش چشم میگذارد: اینکه میتوان تا آخرین مرزِ استدلال پیش رفت، بیآنکه دیگری را از انسانیتش ساقط کرد. مباهله، در این خوانش، بیش از آنکه درباره «غلبه» باشد، درباره «شیوه مواجهه» است؛ اینکه انسان چگونه در برابر حقیقتی که با آن اختلاف دارد، میایستد و چگونه اجازه میدهد گفتوگو به جای خشونت، مسیر کشف را طی کند.
و در نهایت، مباهله به آدمی یادآوری میکند که مسیر شناخت حقیقت همیشه از جنگِ باورها نمیگذرد؛ گاهی از دلِ گفتوگو آغاز میشود، در استدلال ادامه پیدا میکند و در نقطهای متوقف میشود که انسان باید میان جدال و تأمل یکی را برگزیند. این واقعه، نه پایان یک اختلاف تاریخی، بلکه آغاز یک تأمل دائمی است: اینکه چگونه میتوان در اوج اختلاف، همچنان به امکان فهمیدن دیگری وفادار ماند، و چگونه میتوان در برابر حقیقت، به جای حذف، به گفتوگو ادامه داد.
نظر دهید