ضرورت ها وبایسته های میهن اسلامی بعد از جنگ 40 روزه
عسگربابازاده اقدم دانشیار دانشگاه علوم ومعارف قرآن کریم-دانشکده علوم قرآنی خوی
میهن اسلامی عزیزمان در ساعات اولیه 9 اسفند 1404 مورد تهاجم ناجوانمردانه دشمن صهیونی امریکایی واقع شد اما همه ارکان نظام از مردم ونیروهای نظامی ومسوولین مردانه پای کار انقلاب وکشورمان ماندند و از کشور خود دفاع نمودند. این رویداد بزرگ تاریخی فارغ از نیاز به مسایل وضرورتهای دوره جنگ 40 روزه به بررسی ضرورتهای پس از جنگ نیاز دارد.مقطع «پساجنگ» برای هر جامعهای، بیش از آنکه پایان یک رخداد نظامی باشد، آغازگاهِ یک مواجهه سرنوشتساز با واقعیتهای نوظهور است. عبور از ۴۰ روز التهاب و ایستادگی، نه تنها آزمونی برای سنجش میزان تابآوری، بلکه فرصتی طلایی برای بازخوانیِ نسبتِ میان ارزشها و زیرساختها است. در فضای پساجنگ، میهن اسلامی ایران با گذار از مرحله اضطرار، اکنون در پی پیریزی دوران سازندگی است. باید ببینیم چگونه میتوان با تبدیل تهدیدهای دوران نبرد به فرصتهای راهبردی، به جای انفعال، با رویکردی تمدنساز به بازسازی سرمایههای اجتماعی و اقتصادی اندیشید و گذار به ثبات را به سکوی پرتابی برای تحقق آرمانهای بلند نظام بدل کرد.
همانطور که می دانیم بزرگترین سرمایه هر جامعه اسلامی، نه در زیرساختهای فیزیکی، بلکه در پیوندهای عاطفی و سلامتِ روانِ مردمان آن نهفته است. پس از یک دوره ۴۰ روزه درگیری و تنش، میهن عزیزمان ناگزیر با سطحی از خستگیِ مفرطِ روانی و اضطرابهای بازمانده از دوران بحران مواجه است. در چنین وضعیتی، نخستین نیازِ استراتژیک، التیامبخشیِ عمومی است. جامعه در دوران پساجنگ، بیش از هر زمان دیگری به امیدآفرینیِ مبتنی بر حقیقت نیاز دارد.
نهادهای مردمی، مساجد و دانشگاهها و تشکلهای فرهنگی، باید فراتر از کارکردهای سنتی خود، به خانههای گفتگو و کانونهای التیام اجتماعی بدل شوند. مدیریتِ اضطرابِ عمومی، نیازمندِ بازگشت به روایتهای اصیل دینی است؛ روایاتی که رنج را نه به عنوان یک پایان، بلکه به عنوان عوامل رشد و تزکیه معنا کنند. همزمان، لازم است از ظرفیتهای فرهنگی برای انتقال جامعه از وضعیتِ دفاعِ روانی به وضعیتِ نشاطِ فعال بهره جست. اگر سلامت روان جامعه به درستی مدیریت نشود، روحیه خلاقیت و مشارکت در بازسازی کشور تقلیل خواهد یافت؛ بنابراین، مهندسیِ روانیِ پساجنگ، زیربنای اصلی برای هرگونه حرکتِ توسعهمحور است. در هندسه قدرت جمهوری اسلامی، وحدت نه یک شعار سیاسی، بلکه یک ضرورتِ حیاتی برای بقا و پیشرفت است. تجربه تاریخ معاصر ایران بهویژه در دورانهای پرفشار، نشان داده است که دشمنان بیش از هر ابزار دیگری، بر شکافهای اجتماعی و گسلهای سیاسی سرمایهگذاری میکنند. دوران پساجنگ ۴۰ روزه، به دلیل خستگیهای احتمالی و تفاوت در تحلیلهای اجتماعی، مستعدترین زمان برای بروز اینگونه واگراییهاست. در این میان، سیره و بیانات رهبر انقلاب، اصلیترین شاخصِ عبور از این دوران است؛ چرا که ایشان همواره بر وحدت کلمه به عنوان اکسیرِ شکستناپذیریِ ملت تأکید داشتهاند.
رعایت ملاحظات رهبری در این مقطع، به معنای بازگشت به عقلانیت انقلابی است. این عقلانیت حکم میکند که از هرگونه حاشیهسازی، تسویه حسابهای سیاسیِ زودرس و دوقطبیسازیهای کاذب که انرژیِ عظیمِ ملی را هدر میدهد، پرهیز شود(مصاحبه¬های شخصیت¬های بزگوار نظیر مراجع عظام تقلید و روسای محترم قوای سه گانه و ... در این خصوص بهترین شاهدند). انسجام ملی در پساجنگ، یعنی تبدیلِ تفاوتِ سلیقهها به همافزاییِ کارکردی؛ جایی که هر جریان یا گروهی، به جایِ به چالش کشیدن دیگری، بخشی از بارِ مسئولیتِ بازسازی را بر دوش بگیرد. پیروی از منظومه فکری رهبری عظیم الشان در اینجا، به معنای پرهیز از انفعال در عینِ حفظِ متانت است. جامعه باید بداند که دشمن، امنیت و توسعه کشور را در گروِ تشتتِ آرا جستجو میکند؛ لذا در پساجنگ، هر سخن یا اقدامی که وحدتِ حاکم بر پیکره نظام را خدشهدار کند، نه تنها یک خطا، بلکه خیانت به آینده کشور محسوب میشود. همگرایی حولِ محورِ منافع عالیه نظام و فصلالخطاب دانستنِ رهنمودهای ولایت، تنها راهِ بستنِ روزنههای نفوذ و تبدیلِ پیروزیهای نظامی یا دفاعی به دستاوردهای پایدارِ تمدنی است. بازسازی در دوره پساجنگ، فراتر از ترمیمِ آسیبهای فیزیکی، میدانی برای آزمونِ کارآمدیِ «الگوی پیشرفت اسلامی-ایرانی» است. این بازسازی باید بر مدارِعدالتمحوری و اولویتسنجیِ استراتژیک بنا شود تا از پراکندگیِ منابع جلوگیری گردد. در شرایط پساجنگ، نظام مدیریت کشور باید با احصای نیازهای فوریِ مردم، بازسازی را از کانونهای بحران و دهکهای آسیبپذیر آغاز کند؛ به گونهای که چرخِ زندگی مردم در کوتاهمدت به وضعیت مطلوب بازگردد.اما رکنِ اصلیِ این الگوی پیشرفت، درونزایی و مردممحوری است. تجربه مدیریت بحرانها نشان داده که هرگاه میان حاکمیت و مردم، پیوندی ارگانیک برقرار شد، سرعتِ بازسازی و دقتِ اجرا به شکل چشمگیری افزایش یافته است. لذا، استفاده از ظرفیت عظیمِ نیروهای جهادی، بدنه نخبگانیِ جوان و شرکتهای دانشبنیان، نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی برای عبور از بنبستهای احتمالی است. بازسازی باید به موتورِ محرکِ اقتصادِ مقاومتی تبدیل شود؛ بهطوری که نوسازیِ زیرساختها، همزمان منجر به کاهش وابستگیها و ارتقای تابآوریِ داخلی گردد.
در این مسیر، اولویتبندی باید بر سه محور استوار باشد: نخست، احیای زیرساختهای حیاتی شامل انرژی، معیشت و سلامت؛ دوم، بسترسازی برای اشتغالآفرینیِ مولد با تکیه بر صنایعِ بومی؛ و سوم، پیوندِ میانِ نوآوریهای علمی و نیازهای واقعیِ کشور. نباید اجازه داد بازسازیِ عمرانی، غایتِ نهایی باشد؛ بلکه این فرایند باید به تقویتِ سرمایه اجتماعی بیانجامد. ملتی که در زمانِ رزم، وحدتِ خود را به رخِ جهانیان کشید، در زمانِ سازندگی نیز باید شاهدِ تحولی باشد که در آن، عدالت و پیشرفت، نه در شعار، بلکه در زندگی روزمره نمایان شود. اینگونه است که بازسازی، نه تنها آثار جنگ را پاک میکند، بلکه کشور را به ترازِ بالاتری از قدرتِ نرم و سختِ تمدنی میرساند. پس دوران پساجنگ ۴۰ روزه، برای جامعه اسلامی ایران، نقطه عطفی استراتژیک محسوب میشود؛ فرصتی که در آن، آزمونِ تابآوریِ روانی، استحکامِ وحدت ملی و کارآمدیِ الگوی پیشرفت، به محکِ سنجش گذاشته خواهدشد.
نظر دهید